برای موفقیت منتظر شانس نمان

امروز قصد ندارم درباره ان ال پی NLP یا تحلیل رفتار متقابل صحبت کنم. مطلبی رو که میخونید قسمتی از اتفاقات پیرامون ماست که میتونیم درسهای زیادی بگیریم. چند روز پیش در یکی از خیابانها در حال حرکت بودم. همیشه به تابلوها و مغازه ها خیلی دقت میکنم. بعضی فروشگاهها هنوز در دهه پنجاه سیر میکنن و هیچ نوآوری و خلاقیتی ندارند و مدام از وضع فروش بد خودشون می نالند. اما یونس با اینکه مغازه ای نداشت، کسب و کاری برای خودش راه انداخته بود.

اما اصل داستان

در یکی از خیابانهای فرعی مشغول رانندگی بودم که چشمم به وانتی افتاد که پشت آن بنری آویزان بود که نوشته شده بود، صافکاری بی رنگ. برام جالب بود که چطور میشه لوازم و امکانات یک مغازه صافکاری رو در یک وانت جای داد؟ پیاده شدم و دنبال صاحب اون گشتم. با دیدن دو نوجوان شوکه شدم. انتظار داشتم افراد باتجربه ای رو  ببینم که در این کار کلی تجربه دارند. با عباس ویونس خزایی وارد گفتگو شدم. ابتدا کمی مقاومت داشتند چون مجوزی برای کار نداشتند و بارها از طرف شهرداری جریمه شده بودند.

درباره کارش پرسیدم، یونس گفت چند سالی هست که با وانت بصورت سیار صافکاری میکنم. از چهرش معلوم بود که خیلی جوان است. از سنش پرسیدم و با لبخندی شیرین گفت که هجده سالشه. پرسیدم مگه تو از کی شروع بکار کردی؟ گفت از چهارده سالگی شروع به شاگردی کردم و بعد از پنج سال تونستم برای خودم “اوستا” بشم.

ازش پرسیدم برای تو سخت نیست هر روز یه گوشه بساط کنی و کار کنی؟ گفت عادت کردم و هر چند ماه یکبار به منطقه ای دیگه از شهر منتقل میشم. انگیزه بالایی برای کار داشت. حتی در اون آب و هوای گرم و زیر آفتاب، با لبخند و رضایت کار میکرد. در این موقع به یاد افرادی افتادم که در کلاس ها و حتی جامعه دیدم که بدنبال شرایط خاص هستند تا پا به دنیای کار بگذارند.

اکثر افراد به دنبال بهانه هستن و با اولین تنش در کار، میدون رو خالی میکنن. خیلی از جوان ها منتظر تکمیل شدن تحصیلات آکادمیک هستن و نداشتن سرمایه رو بهونه راه اندازی کسب و کار میدونن. اما یونس و برادرش علیرغم سن پایین و تحصیلات دانشگاهی، تونسته بودن کسب و کاری رو راه اندازی کنن.

یونس منتظر این نموند که پدر یا برادرش مغازه ای برای اون تهیه کنند تا هر روز سر کار حاضر بشه. وقتی ازش پرسیدم که چرا مغازه اجاره نمیکنی، گفت هزینه مغازه بالاست و من ترجیح میدم از اینجا شروع کنم و بعد از پیدا کردن مشتری به مغازه ای بزرگ برم.

بهش گفتم، میدونی الان هم سن و سالهای تو کجان؟ خندید و گفت یا تو باشگاهن یا تو اینساگرام. تو این سن خانواده هاشون اونا رو حمایت میکنن. از علایقش پرسیدم و گفت به بازیگری خیلی علاقه داره. پرسیدم پس اینجا چکار میکنی؟ چرا بازیگر نشدی؟ خندید و گفت چند جایی برای تست رفتم بهم گفتن خیلی جوانی. برو بعد از چند سال بیا تا قبولت کنیم.

از اهدافش پرسیدم. میگفت دوست دارم یه صافکاری بزرگ داشته باشم و چند کارگر ماهر و بعدش خودم برم دنبال بازیگری. میگفت درآمد روزانش حدود هفتاد هزار تومن هست و قصد داره تا دو سال دیگه به روزی دویست هزار برسونه. میگفت اگه ماهی شش میلیون درآمد داشته باشم، احساس خوشبختی میکنم و اونوقت فکر میکنم آدم موفقی هستم. گفتم شاید بعد از اون ولع کسب درآمد بیشتری داشته باشی و به علاقت که بازیگری هست نرسی؟ گفت نه همین درآمد کافیه. برای هم سن و سالهای یونس خیلی سخته که به قول قدیمی ها “خاک” یک کار رو بخورند. اونها انتظار پشت میز نشینی دارند و فقط دنبال کارهای کلیشه ای هستن و به مهارتهایی که دارند اهمیت نمیدن.

امروز چیزهای زیادی از یونس یاد گرفتم. با اون سن کمش واقعا رفتار پخته ای داشت. گاهی اوقات این تلنگرها برای ما لازم هست که بدونیم میشه از صفر شروع کرد و شانس و امکانات فقط یک بهانست. امروز توانایی های خودت رو لیست کن، ببین با همین بودجه و امکاناتی که داری چه کارهایی رو میتونی انجام بدی؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

20 − 6 =